محبوبه
نویسنده: فاطمه نورسعیدی
زمان مطالعه:6 دقیقه

محبوبه
فاطمه نورسعیدی
محبوبه
نویسنده: فاطمه نورسعیدی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]6 دقیقه
تا همین چند وقت پیش، مثل آریا استارک[1]، یک لیست از آدمهای منفورِ زندگیام داشتم که هر شب مرورشان میکردم و به شیوهای که دوست داشتم، نیستونابودشان میکردم و اینطور تا فرداشب از شرشان خلاص میشدم؛ تا آن روزی که آمبولانس، جیغکشان، مامان را بُرد بیمارستانِ دولتی.
اورژانس، مثل بیمارستانهای صحرایی در فیلمهای جنگی، پُر بود از آدمهایی که تخت نداشتند و با دستوپایِ مجروح و صورتِ باندپیچی، گوشهای روی زمین نشسته بودند و صدایِ آهونالهشان به راه بود. بویِ خون و الکل و بتادین قاطی شده بود و دل را به هم میزد. مامان را روی یک تختِ چرخدار، گوشهای گذاشتند. از قفسهی سینهاش سیم وصل کردند به مونیتور و روی صورتش ماسکِ اکسیژن گذاشتند.
جایی برای نشستن نبود. کنارِ تخت ایستادم. اضطرابِ مامان و بوقِ مقطع و تکراریِ مونیتور، مثلِ شکنجهی آب، میتوانست مرا وادار کند به همهی کارهای کرده و نکردهام اعتراف کنم. میانِ آدمهایی که درگیرِ دردهایشان بودند، مردی که روی تختِ بغلی خوابیده بود توجهم را جلب کرد. میانِ آن هیاهو آرام بود و به نقطهای از سقف که مهتابیِ کمجانی داشت خیره شده بود. پرستاری که بالای سرش بود، برای دکترِ شیفت توضیح میداد: «مردم توی خیابون پیداش کردن. حرف نمیزنه و هیچ مدرکی هم همراهش نیست که هویتش معلوم بشه.»
یک چشمم به مونیتورِ مامان بود و یک چشمم به مرد که درشتهیکل بود و تخت برایش کوچک به نظر میآمد. موهایِ جوگندمیاش بههمریخته بود. کتوشلوارِ طوسی به تن داشت که بیشتر از اینکه کهنه باشد، چرک بود. پرستار همانطور که آنژیوکت را توی دستش فرو میکرد، پرسید: «اسمت چیه داداش؟»
مرد از درد، لحظهای اخمهایش را در هم کشید و به پرستار نگاه کرد. پرستار دوباره پرسید: «میگم اسمت چیه؟ یادت میاد؟ اسمت؟» مرد فقط به پرستار نگاه کرد. پرستار سرم را به رگش وصل کرد. مرد جوابی نداد. پرستار که زیرِ سرش را بالا آورد، ناگهان با صدایی آرام گفت: «محبوبه.»
پرستار خندید: «پس حرف میزنی! با این هیبت، محبوبه؟ یه چیزی بگو باورمون بشه.» مرد انگار چیزی از حرفِ پرستار را نفهمیده بود. خیره شد به قطرههایی که با مکثی منظم خودشان را به شلنگِ سرم میانداختند. به کفِ پاهای بزرگ و سیاهش نگاه کردم که تا لبهی تخت میرسید. انگار مسافتِ زیادی را بیکفش پیاده رفته باشد؛ زخمی بود و خون، لابهلای سیاهیها، دلمه بسته بود.
دکتر وضعیتِ مامان را چک کرد و گفت بهتر است. مثلِ این بود که پایم از تختِ مامان رها شد و برای اینکه از ایستادن خشک نشود، تویِ اورژانسی که شبیه حمامِ درد و خون بود قدمی زدم.
برگشتم بالای سرِ مامان. نوارِ قلب با نظم بالا و پایین میشد و آرامم میکرد. پرستار دوباره بالای سرِ مرد آمد و جیبهایش را گشت. دکتر به او نزدیک شد و گفت: «هیچی باهاش نبوده.» بعد رو به مرد پرسید: «کجا گم شدی؟ یادت میاد؟» مرد فقط نگاهش کرد. پرستار گفت: «لابد دراگی چیزی زده. بدجور هوشوحواس نداره.» دکتر که با گوشی صدایِ قلبش را میشنید، گفت: «لابد همهچیزاشو هم دزدیدن که هیچی باهاش نیست. رانندهی اورژانس میگفت بیهوش پیداش کردن.» پرستار گفت: «جایِ ضربه هم روی هیچ جایِ بدنش نیست. فقط یه اسم محبوبه، رو میگه.» مرد با شنیدنِ اسمِ محبوبه به پرستار نگاه کرد. دکتر گوشی را دورِ گردنش انداخت و گفت: «به هر حال باید بره امآرآی، ببینیم مغزش آسیب دیده یا نه.» بعد همراهِ پرستار سراغِ تختِ دیگری رفت.
داشتم دستِ مامان را با انگشتم لمس میکردم که مرد صدایم کرد: «ببخشید… ببخشید...» جا خوردم. بلند شدم، مونیتورِ مامان را چک کردم و به سمتش رفتم: «بله، چیزی میخواین؟» آهسته گفت: «میشه بگین محبوبه بیاد؟» جوری حرف میزد که انگار استادِ دانشگاه باشد. گفتم: «محبوبه؟ کجاست؟ شمارهای چیزی ازش دارین؟» مرد ناگهان نگاهش خالی از هر جوابی شد. ناامید به اطراف نگاه کرد و دوباره همان آدمی شد که حرف نمیزد.
مامان ناله کرد. برگشتم بالایِ سرش. همان وقت مرد بهسختی از تخت پایین آمد. میخواست جایی برود، اما سرم توی دستش، گیرش انداخته بود. دست بُرد، آنژیوکت را از دستش کشید و خودش را آزاد کرد. خون رویِ لباسش رَدِ بلندی انداخت. چند قدم بیشتر نرفته بود که پرستار جلویش را گرفت: «کجا میری؟ چرا این کارو کردی؟» مرد گفت: «تشنمه.» و به آبسردکن نگاه کرد. خون از دستِ مرد رویِ سرامیکهای بیرنگورویِ اورژانس میریخت. پرستار پنبهای روی دستش گذاشت و او را بهزحمت به تخت برگرداند. چند نفری تویِ خونش پا گذاشتند و تا نظافتچی بجنبد، رَدِ پاهایِ خونی کَفِ اورژانس را پُر کرد.
لیوانی پُر از آب کردم و به دستِ مرد دادم. نمیدانست چطور آن را سَر بکشد. یکی دیگر برایش پُر کردم و بعد یکی دیگر. لابد چند روز بود که در بیخبری از دنیا، گرسنه و تشنه مانده بود و حتی نمیدانست چه باید بخواهد. لیوانِ پنجم را که تمام کرد، دوباره گفت: «میگید محبوبه بیاد؟» پرستار، همانطور که چسب رویِ دستش را محکم میکرد، پرسید: «محبوبه کجاست؟» و باز همان نگاهِ خالی.
پرستار که رفت، خواستم بروم که دستم را گرفت. اولش وحشت کردم. مُچِ باریکم میانِ دستهای بزرگش مثلِ پایِ جوجه بود. ایستادم. دستم را رها کرد. چشمهایش پُر از تمنا بود؛ مثلِ بچهای که برای یک بستنی آویزان شده باشد. گفت: «من هر شب محبوبه رو از خدا خواستم… اگه اون نیاد که…» و دوباره نگاهش خالی شد. نفسش تند شد. انگار حتی به نبودنِ محبوبه فکر هم نکرده بود؛ یا کرده بود و چیزی جز محبوبه را نتوانسته بود در خاطر نگه دارد.
چند لحظه ایستادم و به چشمهایش نگاه کردم. عجیب بود؛ در بیانتهاییِ فراموشی گم شده بود، اما همین که محبوبه نبود، تمامِ وجودش را ترس برمیداشت. برگشتم پیشِ مامان. دستِ گرمش را گرفتم و انگشتهایم را دورِ دستش حلقه کردم. مرد دوباره آرام گفت: «محبوبه…» بعد دیگر چیزی نگفت.
آن شب، برای اولین بار، وقتی به خانه برگشتم و چشمهایم را بستم، لیست آدمهایی که هر شب ازشان انتقام میگرفتم را باز نکردم. شاید چون فکر میکردم شانههای آدمی تاب بهدوشکشیدن خیلی چیزها را ندارد و باید برای به یاد داشتن، دستچین کند. شاید نفرت برای خاطرم زیادی سنگین بود و باید شانهتکانی میکردم.
به مادرم فکر کردم؛ به گرمای دستهایش و به قلبش که هنوز میتپید. انگار به رگهایم خون گرم ریخته شد. آن شب فکر کردم اگر روزی فراموشی روی خاطرات من چنبره بزند، چقدر دلم میخواهد آخرین اسمی که در ذهنم میماند، اسم کسی باشد که مهر به دنیا داده است، که دوستش داشتهام.
[1] نام شخصیتی در سریال بازی تاج و تخت که فهرستی از نام افرادی که به او و خانوادهاش آسیب رساندهاند را هر شب پیش از خواب، با خود زمزمه میکند تا انگیزهاش برای انتقام زنده بماند.

فاطمه نورسعیدی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.